English    Türkçe    فارسی   


  • گر بود فردوس و انهار بهشت ** چون فسرده‌ی یک صفت شد گشت زشت
  • (Everything), though it be Paradise and the rivers of Eden, becomes ugly when it is congealed (fixed permanently) in one aspect.
  • بیان آنک هر حس مدرکی را از آدمی نیز مدرکاتی دیگرست کی از مدرکات آن حس دگر بی‌خبرست چنانک هر پیشه‌ور استاد اعجمی کار آن استاد دگر پیشه‌ورست و بی‌خبری او از آنک وظیفه‌ی او نیست دلیل نکند کی آن مدرکات نیست اگر چه به حکم حال منکر بود آن را اما از منکری او اینجا جز بی‌خبری نمی‌خواهیم درین مقام
  • Explaining that every percipient sense of man has different objects of perception too, of which the other senses are ignorant, as (for example) every skilled craftsman is unfamiliar with the work of those skilled in other crafts; and its (another sense's) ignorance of that which is not its business does not prove that those objects of perception are non-existent. Although it virtually denies them, yet here in this place we only mean by its ‘denial’ its ignorance.
  • چنبره‌ی دید جهان ادراک تست ** پرده‌ی پاکان حس ناپاک تست
  • Thy perception is the measure of thy vision of the world: thy impure senses are the veil (which prevents thee from having sight) of the pure (holy men).
  • مدتی حس را بشو ز آب عیان ** این چنین دان جامه‌شوی صوفیان 2385
  • Wash thy senses for a while with the water of clairvoyance: know that the garment-washing of the Súfís is like this.
  • چون شدی تو پاک پرده بر کند ** جان پاکان خویش بر تو می‌زند
  • When thou hast become purified, the spirit of the pure ones will tear off the veil and attach itself to thee.
  • جمله عالم گر بود نور و صور ** چشم را باشد از آن خوبی خبر
  • If the whole world be (filled with) light and (radiant) forms, (only) the eye would be aware of that loveliness.
  • چشم بستی گوش می‌آری به پیش ** تا نمایی زلف و رخساره‌ی به تیش
  • (Suppose) thou hast shut the eye and art bringing forward the ear that thou mayst show unto it the locks and face of an adorable beauty,
  • گوش گوید من به صورت نگروم ** صورت ار بانگی زند من بشنوم
  • The ear will say, “I do not attend to the (visible) form: if the form utter a cry, I will hearken.
  • عالمم من لکی اندر فن خویش ** فن من جز حرف و صوتی نیست بیش 2390
  • I am skilled, but (only) in my own art: my art is (the perception of) a (spoken) word or sound, no more.”
  • هین بیا بینی ببین این خوب را ** نیست در خور بینی این مطلوب را
  • (And if thou say), “Hey, nose, come and see this beauteous one,” the nose is not fit for this purpose.
  • گر بود مشک و گلابی بو برم ** فن من اینست و علم و مخبرم
  • “If there be any musk or rose-water, I will smell it: this is my art and science and knowledge.