English    Türkçe    فارسی   


  • داند آن عقلی که او دل‌روشنیست  ** در میان لیلی و من فرق نیست 
  • The (man of) reason whose heart is enlightened knows that between Laylá and me there is no difference.”
  • معشوقی از عاشق پرسید کی خود را دوست‌تر داری یا مرا گفت من از خود مرده‌ام و به تو زنده‌ام از خود و از صفات خود نیست شده‌ام و به تو هست شده‌ام علم خود را فراموش کرده‌ام و از علم تو عالم شده‌ام قدرت خود را از یاد داده‌ام و از قدرت تو قادر شده‌ام اگر خود را دوست دارم ترا دوست داشته باشم و اگر ترا دوست دارم خود را دوست داشته باشم هر که را آینه‌ی یقین باشد گرچه خود بین خدای بین باشد اخرج به صفاتی الی خلقی من رآک رآنی و من قصدک قصدنی و علی هذا 
  • A beloved asked her lover, “Do you love yourself more or me?” He replied, “I am dead to myself and living by thee; I have become non-existent to myself and my own attributes and existent through thee; I have forgotten my own knowledge and have become knowing through thy knowledge; I have lost all thought of my own power and have become powerful through thy power. If I love myself, I must have loved thee, and if I love thee, I must have loved myself.” (Verse): “Whoever possesses the mirror of clairvoyance sees God (even) though he see himself.” (God said to Báyazíd): “Go forth with My attributes to My creatures. Whoso shall see thee shall see Me and whoso shall betake himself unto thee shall betake himself unto Me”; and so on.
  • گفت معشوقی به عاشق ز امتحان  ** در صبوحی کای فلان ابن الفلان  2020
  • At the hour of the morning-drink a beloved said to her lover by way of trial, “O such-and-such son of such-and-such,
  • مر مرا تو دوست‌تر داری عجب  ** یا که خود را راست گو یا ذا الکرب 
  • I wonder, do you love me or yourself more? Tell the truth, O man of sorrows.”
  • گفت من در تو چنان فانی شدم  ** که پرم از تتو ز ساران تا قدم 
  • He replied, “I have become so naughted in thee that I am full of thee from head to foot.
  • بر من از هستی من جز نام نیست  ** در وجودم جز تو ای خوش‌کام نیست 
  • Of my existence there is nothing (left) in me but the name: in my being there is naught but thee, O thou whose wishes are gratified.
  • زان سبب فانی شدم من این چنین  ** هم‌چو سرکه در تو بحر انگبین 
  • By that means I have become thus naughted, like vinegar, in thee (who art) an ocean of honey.”
  • هم‌چو سنگی کو شود کل لعل ناب  ** پر شود او از صفات آفتاب  2025
  • As the stone that is entirely turned into pure ruby: it is filled with the qualities of the sun.
  • وصف آن سنگی نماند اندرو  ** پر شود از وصف خور او پشت و رو 
  • That stony nature does not remain in it: back and front, it is filled with sunniness.
  • بعد از آن گر دوست دارد خویش را  ** دوستی خور بود آن ای فتا 
  • Afterwards, if it love itself, that (self-love) is love of the sun, O youth;
  • ور که خود را دوست دارد ای بجان  ** دوستی خویش باشد بی‌گمان 
  • And if it love the sun with (all) its soul, ’tis undoubtedly love of itself.