English    Türkçe    فارسی   

3
1815-1839

  • چون نداری نوحه بر فرزند خویش ** چونک فصاد اجلشان زد بنیش 1815
  • How mournest thou not for thine own sons, when Death, the Bleeder, has pierced them with his lancet?
  • چون گواه رحم اشک دیده‌هاست ** دیده‌ی تو بی نم و گریه چراست
  • Since the evidence of pity is tears in the eyes, why are thine eyes without moisture and tearless?”
  • رو به زن کرد و بگفتش ای عجوز ** خود نباشد فصل دی همچون تموز
  • He turned towards his wife and said to her, “Old woman, verily the season of December is not like Tamúz (July).
  • جمله گر مردند ایشان گر حی‌اند ** غایب و پنهان ز چشم دل کی‌اند
  • Whether they all are dead or living, when are they absent and hid from the eye of the heart?
  • من چو بینمشان معین پیش خویش ** از چه رو رو را کنم همچون تو ریش
  • Inasmuch as I see them distinct before me, for what reason should I rend my face as thou doest?
  • گرچه بیرون‌اند از دور زمان ** با من‌اند و گرد من بازی‌کنان 1820
  • Although they are outside of Time's revolution, they are with me and playing around me.
  • گریه از هجران بود یا از فراق ** با عزیزانم وصالست و عناق
  • Weeping is caused by severance or by parting; I am united with my dear ones and embracing them.
  • خلق اندر خواب می‌بینندشان ** من به بیداری همی‌بینم عیان
  • (Other) people see them (their dear ones) in sleep; I see them plainly in (my) waking state.
  • زین جهان خود را دمی پنهان کنم ** برگ حس را از درخت افشان کنم
  • I hide myself for a moment from this world, I shake the leaves of sense perception from the tree (of my bodily existence).”
  • حس اسیر عقل باشد ای فلان ** عقل اسیر روح باشد هم بدان
  • Sense-perception is captive to the intellect, O reader; know also that the intellect is captive to the spirit.
  • دست بسته‌ی عقل را جان باز کرد ** کارهای بسته را هم ساز کرد 1825
  • The spirit sets free the chained hand of the intellect and brings its embarrassed affairs into harmony.
  • حسها و اندیشه بر آب صفا ** همچو خس بگرفته روی آب را
  • The (bodily) senses and (sensual) thoughts are like weeds on the clear water— covering the surface of the water.
  • دست عقل آن خس به یکسو می‌برد ** آب پیدا می‌شود پیش خرد
  • The hand of the intellect sweeps those weeds aside; (then) the water is revealed to the intellect.
  • خس بس انبه بود بر جو چون حباب ** خس چو یکسو رفت پیدا گشت آب
  • The weeds lay very thick on the stream, like bubbles; when the weeds went aside, the water was revealed.
  • چونک دست عقل نگشاید خدا ** خس فزاید از هوا بر آب ما
  • Unless God loose the hand of the intellect, the weeds on our water are increased by sensual desire.
  • آب را هر دم کند پوشیده او ** آن هوا خندان و گریان عقل تو 1830
  • Every moment they cover the water (more and more): that desire is laughing, and thy intellect is weeping;
  • چونک تقوی بست دو دست هوا ** حق گشاید هر دو دست عقل را
  • (But) when piety has chained the hands of desire, God looses the hands of the intellect.
  • پس حواس چیره محکوم تو شد ** چون خرد سالار و مخدوم تو شد
  • So, when the intellect becomes thy captain and master, the dominant senses become subject to thee.
  • حس را بی‌خواب خواب اندر کند ** تا که غیبیها ز جان سر بر زند
  • He (who is ruled by the intellect), without being asleep (himself), puts his senses to sleep, so that the unseen things may emerge from (the world of) the Soul.
  • هم به بیداری ببینی خوابها ** هم ز گردون بر گشاید بابها
  • Even in your waking state you will dream dreams, and the gates of Heaven withal will open (to you).
  • قصه‌ی خواندن شیخ ضریر مصحف را در رو و بینا شدن وقت قرائت
  • Story of the blind old man's reading the Qur’án in front (of him) and regaining his sight when he read.
  • دید در ایام آن شیخ فقیر ** مصحفی در خانه‌ی پیری ضریر 1835
  • Once upon a time a dervish Shaykh saw a Qur’án in the house of a blind old man.
  • پیش او مهمان شد او وقت تموز ** هر دو زاهد جمع گشته چند روز
  • He became his guest in (the month) Tamúz: the two ascetics were together for several days.
  • گفت اینجا ای عجب مصحف چراست ** چونک نابیناست این درویش راست
  • He said (to himself), “Oh, I wonder what the Book is (here) for, as this righteous dervish is blind.”
  • اندرین اندیشه تشویشش فزود ** که جز او را نیست اینجا باش و بود
  • (Whilst he was occupied) in this reflection, his perplexity increased: (he said to himself), “No one lives here except him.
  • اوست تنها مصحفی آویخته ** من نیم گستاخ یا آمیخته
  • He is alone, (and yet) he has hung a Book (on the wall). I am not (so) unmannerly or muddled (in my wits)