English    Türkçe    فارسی   

1
11-60

  • نی حریف هر که از یاری برید ** پرده‌‌هایش پرده‌‌های ما درید
  • The reed is the comrade of every one who has been parted from a friend: its strains pierced our hearts.
  • همچو نی زهری و تریاقی که دید ** همچو نی دمساز و مشتاقی که دید
  • Who ever saw a poison and antidote like the reed? Who ever saw a sympathiser and a longing lover like the reed?
  • نی حدیث راه پر خون می‌‌کند ** قصه‌‌های عشق مجنون می‌‌کند
  • The reed tells of the Way full of blood and recounts stories of the passion of Majnún.
  • محرم این هوش جز بی‌‌هوش نیست ** مر زبان را مشتری جز گوش نیست‌‌
  • Only to the senseless is this sense confided: the tongue hath no customer save the ear.
  • در غم ما روزها بی‌‌گاه شد ** روزها با سوزها همراه شد 15
  • In our woe the days (of life) have become untimely: our days travel hand in hand with burning griefs.
  • روزها گر رفت گو رو باک نیست ** تو بمان ای آن که چون تو پاک نیست‌‌
  • If our days are gone, let them go!—’tis no matter. Do Thou remain, for none is holy as Thou art!
  • هر که جز ماهی ز آبش سیر شد ** هر که بی‌‌روزی است روزش دیر شد
  • Except the fish, everyone becomes sated with water; whoever is without daily bread finds the day long.
  • درنیابد حال پخته هیچ خام ** پس سخن کوتاه باید و السلام‌‌
  • None that is raw understands the state of the ripe: therefore my words must be brief. Farewell!
  • بند بگسل، باش آزاد ای پسر ** چند باشی بند سیم و بند زر
  • O son, burst thy chains and be free! How long wilt thou be a bondsman to silver and gold?
  • گر بریزی بحر را در کوزه‌‌ای ** چند گنجد قسمت یک روزه‌‌ای‌‌ 20
  • If thou pour the sea into a pitcher, how much will it hold? One day's store.
  • کوزه‌‌ی چشم حریصان پر نشد ** تا صدف قانع نشد پر در نشد
  • The pitcher, the eye of the covetous, never becomes full: the oyster-shell is not filled with pearls until it is contented.
  • هر که را جامه ز عشقی چاک شد ** او ز حرص و عیب کلی پاک شد
  • He (alone) whose garment is rent by a (mighty) love is purged entirely of covetousness and defect.
  • شاد باش ای عشق خوش سودای ما ** ای طبیب جمله علتهای ما
  • Hail, our sweet-thoughted Love —thou that art the physician of all our ills,
  • ای دوای نخوت و ناموس ما ** ای تو افلاطون و جالینوس ما
  • The remedy of our pride and vainglory, our Plato and our Galen!
  • جسم خاک از عشق بر افلاک شد ** کوه در رقص آمد و چالاک شد 25
  • Through Love the earthly body soared to the skies: the mountain began to dance and became nimble.
  • عشق جان طور آمد عاشقا ** طور مست و خر موسی صاعقا
  • Love inspired Mount Sinai, O lover, (so that) Sinai (was made) drunken and Moses fell in a swoon.
  • با لب دمساز خود گر جفتمی ** همچو نی من گفتنیها گفتمی‌‌
  • Were I joined to the lip of one in accord with me, I too, like the reed, would tell all that may be told;
  • هر که او از هم زبانی شد جدا ** بی‌‌زبان شد گر چه دارد صد نوا
  • (But) whoever is parted from one who speaks his language becomes dumb, though he have a hundred songs.
  • چون که گل رفت و گلستان در گذشت ** نشنوی ز ان پس ز بلبل سر گذشت‌‌
  • When the rose is gone and the garden faded, thou wilt hear no more the nightingale's story.
  • جمله معشوق است و عاشق پرده‌‌ای ** زنده معشوق است و عاشق مرده‌‌ای‌‌ 30
  • The Beloved is all and the lover (but) a veil; the Beloved is living and the lover a dead thing.
  • چون نباشد عشق را پروای او ** او چو مرغی ماند بی‌‌پر، وای او
  • When Love hath no care for him, he is left as a bird without wings. Alas for him then!
  • من چگونه هوش دارم پیش و پس ** چون نباشد نور یارم پیش و پس‌‌
  • How should I have consciousness (of aught) before or behind when the light of my Beloved is not before me and behind?
  • عشق خواهد کاین سخن بیرون بود ** آینه غماز نبود چون بود
  • Love wills that this Word should be shown forth: if the mirror does not reflect, how is that?
  • آینه‌‌ت دانی چرا غماز نیست ** ز انکه زنگار از رخش ممتاز نیست‌‌
  • Dost thou know why the mirror (of thy soul) reflects nothing? Because the rust is not cleared from its face.
  • عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور و تدبیر کردن در صحت او
  • How the king fell in love with the sick handmaiden and made plans to restore her health.
  • بشنوید ای دوستان این داستان ** خود حقیقت نقد حال ماست آن‌‌ 35
  • O my friends, hearken to this tale: in truth it is the very marrow of our inward state.
  • بود شاهی در زمانی پیش از این ** ملک دنیا بودش و هم ملک دین‌‌
  • In olden time there was a king to whom belonged the power temporal and also the power spiritual.
  • اتفاقا شاه روزی شد سوار ** با خواص خویش از بهر شکار
  • It chanced that one day he rode with his courtiers to the chase.
  • یک کنیزک دید شه بر شاه راه ** شد غلام آن کنیزک جان شاه‌‌
  • On the king's highway the king espied a handmaiden: the king was enthralled by her.
  • مرغ جانش در قفس چون می‌‌طپید ** داد مال و آن کنیزک را خرید
  • Forasmuch as the bird, his soul, was fluttering in its cage, he gave money and bought the handmaiden.
  • چون خرید او را و برخوردار شد ** آن کنیزک از قضا بیمار شد 40
  • After he had bought her and won to his desire, by Divine destiny she sickened.
  • آن یکی خر داشت، پالانش نبود ** یافت پالان گرگ خر را در ربود
  • A certain man had an ass but no pack-saddle: (as soon as) he got a saddle, the wolf carried away his ass.
  • کوزه بودش آب می‌‌نامد به دست ** آب را چون یافت خود کوزه شکست‌‌
  • He had a pitcher, but no water could be obtained: when he found water, the pitcher broke.
  • شه طبیبان جمع کرد از چپ و راست ** گفت جان هر دو در دست شماست‌‌
  • The king gathered the physicians together from left and right and said to them, “The life of us both is in your hands.
  • جان من سهل است جان جانم اوست ** دردمند و خسته‌‌ام درمانم اوست‌‌
  • My life is of no account, (but) she is the life of my life. I am in pain and wounded: she is my remedy.
  • هر که درمان کرد مر جان مرا ** برد گنج و در و مرجان مرا 45
  • Whoever heals her that is my life will bear away with him my treasure and pearls, large and small.”
  • جمله گفتندش که جان‌‌بازی کنیم ** فهم گرد آریم و انبازی کنیم‌‌
  • They all answered him, saying, “We will hazard our lives and summon all our intelligence and put it into the common stock.
  • هر یکی از ما مسیح عالمی است ** هر الم را در کف ما مرهمی است‌‌
  • Each one of us is a learned Messiah: in our hands is a medicine for every pain.”
  • گر خدا خواهد نگفتند از بطر ** پس خدا بنمودشان عجز بشر
  • In their arrogance they did not say, “If God will”; therefore God showed unto them the weakness of Man.
  • ترک استثنا مرادم قسوتی است ** نی همین گفتن که عارض حالتی است‌‌
  • I mean (a case in which) omission of the saving clause is (due to) a hardness of heart; not the mere saying of these words, for that is a superficial circumstance.
  • ای بسا ناورده استثنا به گفت ** جان او با جان استثناست جفت‌‌ 50
  • How many a one has not pronounced the saving clause, and yet his soul is in harmony with the soul of it!
  • هر چه کردند از علاج و از دوا ** گشت رنج افزون و حاجت ناروا
  • The more cures and remedies they applied, the more did the illness increase, and the need was not fulfilled.
  • آن کنیزک از مرض چون موی شد ** چشم شه از اشک خون چون جوی شد
  • The sick girl became (thin) as a hair, (while) the eyes of the king flowed with tears of blood, like a river.
  • از قضا سرکنگبین صفرا فزود ** روغن بادام خشکی می‌‌نمود
  • By Divine destiny, oxymel increased the bile, and oil of almonds was producing dryness.
  • از هلیله قبض شد اطلاق رفت ** آب آتش را مدد شد همچو نفت‌‌
  • From (giving) myrobalan constipation resulted, relaxation ceased; and water fed the flames, like naphtha.
  • ظاهر شدن عجز حکیمان از معالجه‌‌ی کنیزک و روی آوردن پادشاه به درگاه خدا و در خواب دیدن او ولی را
  • How it became manifest that the physicians were unable to cure the handmaiden, and how the king turned his face towards God and dreamed of a holy man.
  • شه چو عجز آن حکیمان را بدید ** پا برهنه جانب مسجد دوید 55
  • When the king saw the powerlessness of those physicians, he ran bare-footed to the mosque.
  • رفت در مسجد سوی محراب شد ** سجده گاه از اشک شه پر آب شد
  • He entered the mosque and advanced to the mihráb (to pray): the prayer-carpet was bathed in the king's tears.
  • چون به خویش آمد ز غرقاب فنا ** خوش زبان بگشاد در مدح و ثنا
  • On coming to himself out of the flood of ecstasy (faná) he loosed his tongue in goodly praise and laud,
  • کای کمینه بخششت ملک جهان ** من چه گویم چون تو می‌‌دانی نهان‌‌
  • Saying, “O Thou whose least gift is the empire of the world, what shall I say, in as much as Thou knowest the hidden thing?
  • ای همیشه حاجت ما را پناه ** بار دیگر ما غلط کردیم راه‌‌
  • O Thou with whom we always take refuge in our need, once again we have missed the way.
  • لیک گفتی گر چه می‌‌دانم سرت ** زود هم پیدا کنش بر ظاهرت‌‌ 60
  • But Thou hast said, ‘Albeit I know thy secret, nevertheless declare it forthwith in thine outward act.’”